تبليغاتX
نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها



نویسنده : سرایت ; ساعت 9:13 روز 90/04/23

 

۱- مکه بودیم رفتیم محرم شدیم و اعمال به جا آوردیم. بعد از اینکه کارمان تمام شد با اعضاء کاروانمان نشسته بودیم روی پله های صحن و صحبت می کردیم. مدیر کاروانمان چشمش به خانه خدا بود بی مقدمه گفت: قربون خدا برم اما خدا دوباره نصیب هممون بکنه کربلا یه چیز دیگست. یا امام حسین!

 

۲- روی بورد پشت ایستگاه اتوبوس کاریکاتوری کشیده از یه خانم و آقا که وایسادن توی ایستگاه اتوبوس و همه خیابون پر از ماشینه و توی ابر تخیلاتشون عکس یه اتوبوس دیده میشه. آخه کسی نیست به اینا بگه گذاشتن اینجور کاریکاتوری توی تستگاه اتوبوس نتیجه منفی میده؟

 

۳- سی دی فیلم اخراجی های ۳ اومده توی بازار با این تبلیغات که : " با تمام صحنه هایی که در سینما دیده نشد." یعنی مخاطب سینمایی نفهم تر از مخاطب خانگیه که یه صحنه هایی رو واسه او پخش نمی کنن اما برای مخاطب خانگی پخش میشه؟ اصولا فکر کنم اگه می خواست عاقلانه باشه باید برعکس این می شد.

 





نویسنده : سرایت ; ساعت 11:34 روز 90/04/06

 

 

- آقا یه کمکی بکن.

- خانم خدا خیرت بده یه کمکی بکن

- آقا بچه یتیم دارم یه کمکی بکن

-آقا یه کمکی بکن

-خانم بچه یتیم دارم

- خدا همتونو ذلیل کنه. خیر نبینین.

 

 





نویسنده : سرایت ; ساعت 21:54 روز 90/03/28

 

این چاپ شدن چند تا از داستان های من مثل زنی می مونه که بعد از جدایی از شوهرش می فهمه بارداره.حالا بعد از اینهمه مدت یهو یکی زنگ می زنه و میگه فلان داستان و فلان داستان و فلان داستانت رو توی کتاب چاپ کردیم. حالا من بعد از اینهمه سال که با داستان نویسی زدیم به تیپ هم و طلاق کاری کردیم و اونهم اینقدر خانوادش نشستن زیر پاش تا همه مهرش رو خواست و الان هم از صدقه سر اینکه یه روزی داستان نویس بودم و حالا نیستم دارم ماهی دو تا سکه میدم ... حالا بعد از اینهمه سال دارم به اون داستانها فکر می کنم. دلم برایشان تنگ شده است. برای تک تکشان. حتی نمیدانم خیلی هایشان کجا هستند. داستانهای پاره تنم. مثل زن باردار.

 





نویسنده : سرایت ; ساعت 9:19 روز 90/03/22

 

 

جریان فتنه ٬ جریان نفوذی ٬ جریان انحرافی٬ پرونده خیابان فاطمی ٬ بیداری اسلامی ٬ سکوت الهام بخش وحدت ٬ خداییش این اسمها رو چجوری به این سرعت پیدا می کنن. جالبه ها نه؟

 

 





نویسنده : سرایت ; ساعت 15:48 روز 90/02/13

 

خیلی وقته که این یار دیرینه من خالی مونده گفتم چیزی نوشته باشم. اول که دارم پدر میشم و کلی ذوق زده ام. در ضمن اینکه داریم کارهای مهاجرتمون رو انجام میدیم. به شدت فرسایشی و زیاد و خسته کننده است. ضمنا خونمون رو هم عوض کردیمو و باید تا چند روز دیگه اسباب کشی کنیم. یک عالمه مدرک نگرفته و ترجمه نشده داریم که باید جور بشه و وقت هم خیلی کمه و لیست مشاغل ۲۰۱۰ کانادا داره پر میشه و هیچکدوم از اینا رو کارمندای بخش فارغ التحصیلان دانشگاه و مترجم و تعطیلات رسمی نمی فهمند. در ضمن اینکه نصف زندگیمون توی کارتون رفته و نصف دیگش که بیرونه از خاک پیدا نیست. منتظر مستاجر قبلی خونه ایکه قراره بریم توش هستیم تا تخلیه کنه و منتظر صاحب خونه که خونه رو رنگ بزنه و ما جمع کنیم و جابجا بشیم. از اونطرف مامان بچه ها(منزل) حال خوبی نداره شده یه خانم باردار با خصوصیات این دوران.

تمام عید و قبل از عید رو داشتیم دنبال خونه می گشتیم و نبوده یه بعد از ظهر که ما ۵-۶ تا خونه نبینیم. قیمت ها هم که قربونشون برم حالشون خیلی خوبه. تمام این چند ماه رو با درد پا و کمر خوابییم از بس که دویدیم.

اما خوشبختانه بعد از همه این خستگی ها همین که کارها جریان داره و متوقف نمیشه و مشل خاصی برامون پیش نمیاد خوبه.

 





نویسنده : سرایت ; ساعت 13:17 روز 89/10/22

 

 

این سیاستی که آقای احمدی نژاد بعضا در برابر انتقادهایی که از اطرافیانش میشه اعمال میکنه در نوع خودش بی نظیره. قبلا وقتی یکی یه سوتی ای میداد یه چند وقتی آفتابی نمی شد تا آبا از آسیاب بیفته. حالا رحیمی تو اوج ابهامات اقتصادی که درگیرشه میشه رئیس ستاد مبارزه با مفاصد اقتصادی.

سیاست های قبلی فقط یه معنا داشت: متهم ما گناهکار نیست و ما هم دادگاهیش نمی کنیم.

سیاست فعلی دو معنا داره : علاوه بر اینکه متهم ما گناهکار نیست تازه تو این قضیه زیادی هم پاکه و کارش درسته و صاحبنظره  و اصلا ما خودمون گناهکارا رو پیدا می کنیم اونوقت تو میای به ما گیر میدی؟

این قضیه یک تکنیک سیاستمدارانه است و اصلا ربطی به دهن کجی به ملت نداره. الکی سیاه نمایی نکنیم.

 





نویسنده : سرایت ; ساعت 12:36 روز 89/10/14

 

 

وقتی می خواد خودشو معرفی کنه بجای اینکه بگه غلام نونوا میگه غلوم نانوا.

 

 

 





نویسنده : سرایت ; ساعت 11:49 روز 89/09/09

 

"گربه های بی سواد"

دیگر چشم هفتاد گربه قد ونیم قد - طایفه ای - به پنجره تاریک و محقر پیرزن مهربان خشک شده بود که پارچه های مشکی و اعلامیه ها را نصب می کردند. پارچه ها را که دیدند رفتند جای دیگری.  

 بستگان مرحوم داشتند کم کم می آمدند که پیرزن مهربان بشقاب ته مانده دیشب را آورد پشت پنجره خالی.

گربه سیاهه به آنکه چکمه سفید پشمی پوشیده بود - برادر کوچک ترش - گفت: چند روزی باید بگردیم تا یکی را پیدا کنیم که یک چند سالی را زنده بماند. این قبری که داریم زیر پنجره اش فاتحه می خوانیم مرده ای ندارد.

 

 

 





نویسنده : سرایت ; ساعت 23:27 روز 89/08/26

 

 

می خواهم از خودم یک سئوال بپرسم. اگر کسی هم بود که خواست به آن جواب بدهد دوست دارم بدانم نظر دیگران چیست.

اگر قرار بود از دو گزینه زیر یکی را انتخاب کنید پاسختان کدام بود؟

۱- تا ابد روی زمین زندگی کنید.

۲- بمیرید و تا ابد در بهشت زندگی کنید.   

تبصره: سئوال بی سئوال. فقط جواب بدهیم.

 

 

 





نویسنده : سرایت ; ساعت 10:39 روز 89/08/19

 

 

- دلم می خواد با چاقو فرو کنم توی پهلوش.

- (بعد از کمی مکث) نه گردن بهتره.