تبليغاتX
نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها
 
 

۱ - تجربه تلخ یا شیرین ( تجربه عجیب ) این روزها چنان همه مان را بهت زده کرده و چنان در خودمان فرو رفته ایم که از کنار هم بی هیچ حرف و حدیثی رد میشویم و ترس های بیشمار ٬ سوالات بی جواب و بغض های از دیشب را میکوبیم به صورتهای همدیگر و رد می شویم.  مردم پشت دکه ها ٬ توی سکوت های مرگ آلودشان تیتر های روزنامه ها را نگاه می کنند و روزنامه ها هم نمی گویند بعدش چه خواهد شد.مامورهای خیابان آزادی کلاه خود هایشان را برداشته بودند و پشت گردنهای تفتیده شان داشت نسیم نیمه شب را می بلعید. باتوم های سنگینشان تکیه داده بودند به دیوار دانشگاه شریف و لنگهایشان را رها کرده بودند توی پیاده رو. ساعت ۱۱ شب بود که به برادر زاده ام قول داده بودم میدان آزادی را نشانش بدهم. او اما بیشتر از میدان تاریک نگاهش به مامورانی بود که میپرسیدند تو دیگر از جانمان چه می خواهی. سکوت٬ مثل خاک مرده تمام این شهر بی مرگ را طی کرده است. نه شعارهای همین دیروزمان را یادمان هست و نه شعرهایی که وقتهای دلتنگی زیر لبهایمان می خواندیم. این نثر الکن و مبهوت هم دردی را دوا نمیکند.

 

 

|+| نوشته شده توسط سرایت در چهارشنبه سوم تیر 1388  |
 
 

در ابتدا نادیده ات میگیرند

بعد از آن به تو میخندند

سپس با تو میجنگند

و در آخر تو پیروز می شوی.

 

|+| نوشته شده توسط سرایت در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  |
 
 

عکسهای حمله به کوی دانشگاه

اینجا را کلیک کنید   ... و لذت ببرید!

 

 

|+| نوشته شده توسط سرایت در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  |
 هستیم و می بینیم

 

 

 

 

 

 

منبع:مجله تایمز
|+| نوشته شده توسط سرایت در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388  |
 

 

دوباره چند وقتی است که طرح های کوچک می آیند سراغم و لابلای راه رفتنهای روزانه ام تکرار می شوند و تکرار می شوند و ... . طرح پیر زنی که پاشنه کفش چپش لق می زند ٬ جوانی که حالا دیگر همه موهاش سفید شده اند . طرح خودم ٬ که پیش خودم فکر کردم اگر بخواهم مسافرتی جایی بروم کسی نیست که کلید خانه را برای آب و دان دادن به گلدانها و ماهی ها و طوطی ها بدهم. طرح های کوچکی که داستانهای نیمه کار و حقیری  میشدند  اما٬ لذتهای نیمه تمام و کوچکی می آفریدند که برای ادامه دادنم بس بود. طرح هایی بودند که گوشه کاغذی ٬ پشت دستی ٬ جایی مینوشتمشان و داستانهای نیمه کار و حقیری می شدند. داستانهای نیمه کار و حقیری ... . حالا دیگر روزگارشان سر آمده. نوشتن سخت است. نوشتن سخت شده.

پوریا خلجی

 

|+| نوشته شده توسط سرایت در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  |
 

وحید خالقی

|+| نوشته شده توسط سرایت در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388  |
 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سرایت در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388  |
 
 

چیزهایی هست (خواستم بنویسم چیزهایی و کسانی و مفاهیمی و مقولاتی و از این دست . فکر کردم همان چیزها کافی باشد) چیزهایی هست که برای بعضی ها مهم است. به آن فکر می کنند٬ تحلیلش می کنند و به طور کلی بخش قابل توجهی از زندگی شان را میگیرد. این در حالی است که همان چیزها( چیزها و کسان و مفاهیم و مقولات) برای بعضی دیگر ٬  هییییییییییییییچ اهمیتی ندارد.

چیزی که گفتم به همین سادگی که گفتم نیست. مخصوصا برای آنهایی که چیزها  (همان بعضی چیزها) برایشان اهمیت دارد. اینطور نیست؟

 

|+| نوشته شده توسط سرایت در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 
 

 

پایین برگه تبلیغاتی باز کردن لوله و گرفتگی چاه(که حالا دیگر جزو معضلات زندگی آپارتمانی شده)نوشته بود: کیفیت اتفاقی نیست.

سوای بحث چاه توالت (که البته مقوله مهمی است) آیا کسی از ما هست که موافق این عبارت نباشد؟ اگر سر کمیت کیفیت به توافق رسیده باشیم(فرقی نمیکند که مثال ما یک خودرو بنز ۲۰۰۹ باشد از منظر تکنولوژی یا کیفیت تشکیل یک جنین در بدن یک جاندار تکامل یافته از نگاه زیست شناسی) آیا از مخاطبان انگشت شمار و بزرگوار این وبلاگ کسی هست که معتقد باشد این تعبیر و این تعریف کاملا اتفاقی است و اصولا اگر کیفیت در امتداد یک مفهوم بنیادین به نام نظم(که سر تعریف آنهم فرضا به اتفاق نظر رسیده ایم)شکل میگیرد٬ آن نظم نیز اتفاقی است؟

این داستان در مقوله مطالعات ساختاری مطرح میشود. آیا ما ساختار بنیادین٬ناخودآگاه و از پیش تعیین شده ای داریم؟ (بدون اینکه بخواهیم به مفاهیم ایدئولوژیک و اعتقادی وارد شویم).

 

 

|+| نوشته شده توسط سرایت در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387  |
 
 

عبور

دقیقا معلوم نیست کدامیک  بیشتر از این ماشین ها میترسد. منکه روزی چند ده بار تند و هول و هراسان از خیابان رد می شوم یا پیرزن که همان یک بار برای نانوایی آنطرف خیابان سرش را پایین می اندازد و انگار نه انگار که اینجا خیابان است. درست هم معلوم نیست کدامیک از ما زودتر تصادف خواهد کرد و خواهد مرد. منکه از این ماشینها میترسم یا او که نمی داند اینجا خیابان است.

پی نوشت: پیرزن بهانه ای است برای عبور از پست قبلی.

 

 

|+| نوشته شده توسط سرایت در سه شنبه بیستم اسفند 1387  |
 
 
بالا