دوباره چند وقتی است که طرح های کوچک می آیند سراغم و لابلای راه رفتنهای روزانه ام تکرار می شوند و تکرار می شوند و ... . طرح پیر زنی که پاشنه کفش چپش لق می زند ٬ جوانی که حالا دیگر همه موهاش سفید شده اند . طرح خودم ٬ که پیش خودم فکر کردم اگر بخواهم مسافرتی جایی بروم کسی نیست که کلید خانه را برای آب و دان دادن به گلدانها و ماهی ها و طوطی ها بدهم. طرح های کوچکی که داستانهای نیمه کار و حقیری میشدند اما٬ لذتهای نیمه تمام و کوچکی می آفریدند که برای ادامه دادنم بس بود. طرح هایی بودند که گوشه کاغذی ٬ پشت دستی ٬ جایی مینوشتمشان و داستانهای نیمه کار و حقیری می شدند. داستانهای نیمه کار و حقیری ... . حالا دیگر روزگارشان سر آمده. نوشتن سخت است. نوشتن سخت شده.

|
+| نوشته شده توسط
سرایت در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
|