تبليغاتX
نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها
 
 

۱ - تجربه تلخ یا شیرین ( تجربه عجیب ) این روزها چنان همه مان را بهت زده کرده و چنان در خودمان فرو رفته ایم که از کنار هم بی هیچ حرف و حدیثی رد میشویم و ترس های بیشمار ٬ سوالات بی جواب و بغض های از دیشب را میکوبیم به صورتهای همدیگر و رد می شویم.  مردم پشت دکه ها ٬ توی سکوت های مرگ آلودشان تیتر های روزنامه ها را نگاه می کنند و روزنامه ها هم نمی گویند بعدش چه خواهد شد.مامورهای خیابان آزادی کلاه خود هایشان را برداشته بودند و پشت گردنهای تفتیده شان داشت نسیم نیمه شب را می بلعید. باتوم های سنگینشان تکیه داده بودند به دیوار دانشگاه شریف و لنگهایشان را رها کرده بودند توی پیاده رو. ساعت ۱۱ شب بود که به برادر زاده ام قول داده بودم میدان آزادی را نشانش بدهم. او اما بیشتر از میدان تاریک نگاهش به مامورانی بود که میپرسیدند تو دیگر از جانمان چه می خواهی. سکوت٬ مثل خاک مرده تمام این شهر بی مرگ را طی کرده است. نه شعارهای همین دیروزمان را یادمان هست و نه شعرهایی که وقتهای دلتنگی زیر لبهایمان می خواندیم. این نثر الکن و مبهوت هم دردی را دوا نمیکند.

 

 

|+| نوشته شده توسط سرایت در چهارشنبه سوم تیر 1388  |
 
 
بالا